سالها خیال میکردیم مسیح ، همانی که درد کشید تا ملتی را از گناه بیم دهد و مردمی را از خدا آگاه کند همانی که به صلیب رفت ،  پیش چشمان مادرش جان داد و کنار معشوقی که هرگز به وصال او نرسید ( کسی چه میداند غیر از این را هم گفته اند ! ) فریاد مرگ سر داد ، همان مسیحی که میگویند مقدس بود همانی که مسیحیان میگویند پسر خدا مسلمانان میگویند بنده و نبی خدا و یهودی ها از بس که آزارش دادند هیچ ندارد بگویند جز این که او درد کشید تا ملتش آسوده باشند ! مسیح همانی که میگوییم مقدس بود و پاره پاره شد مقدس بود و نعره درد زد مقدس بود و فریاد کشید و هیچ نشد جز آنکه کلاغان بالای صلیب از گوشتش خوراک خوبی چشیدند و خونش از پایه صلیب به خاک رفت  و رنگ پریده شد . هیچ نکشید جز درد آن روزگار آن درد را مقدس نامیدند و دردش باعث رستگاری اش شد ( چنینمان گفتند )
و ما ، من و تو و آنانی که مشناسیمشان درد میکشیم هر روز هر شب هر ثانیه به تکرار و نعره میزنیم هر نفس از سوز درد اما هنوز هیچکس مقدسمان ننامیده مارا ! هنوز برمان نماز نمیگذرند و هنوز نمیگویند این درد تا به کجا ادامه میکند ! روزی که به آستانه ی خاک آمدیم هرگز به چشم پسری مقدس ، فرزند خدا ، نبی ، یا اوصافی به این شکل نخواندنمان . خاک سرد را هر روز با پوزمان لمس میکنیم و هر شب بر صلیب میخوابیم اما هنوز مقدس نشده ایم ، شاید خون ما رنگین نباشد ، شاید سهمیه تقدس به سالهای اول هجرت تمام شده !

اما !؛ شاید روزی مسیح زمان خود شدیم روزی که از خونمان ( نه ما آنهایی که در این گیر ودار کشته شدند ) یاد میکنن و میگویند در رگ های آزادی روان شد اما آن روز دیگر مسیح بر صلیب ، تنها منگوله اویزانی از آینه ی ماشین هاست و یا در کلیسا ها ابزاری برای سوءاستفاده از پسربچگان توسط پدر مـــقدس ! که این روزها هم کمی از این نیست …

پ ن : کمی از مصائب مسیح به روایت احد شاملو اینجا .
پ ن : اولین پست بعد از انتخابات و کاملا بی ربط به خودت انتخابات ، اما اتفاقات اخیر کشتن است و خون و درد و زجر و هیچ ربطی به انتخابات ندارد !

چوپان خوب !

ژوئن 8, 2009

اصولا چوپان خوب چوپانیست که گله رو خوب بچراند یعنی از لحاظ اقتصادی و سطح اجتماعی و خوراک به گله برسد . چوپانی که دروغگو نباشد تا اگر گرگی به گله زد باورش کنند ! چوپانی که به مصلحت به گله دروغ بگوید و تا قتلگاه گله را آرام و بی سر رو صدا هدایت کند !
یکی از الزامات چوپانی این است که چوپان دموکراسی ظاهری به گله بخشد ، یعنی گوسفندان را آزادی در چهارچوب بخشد که گوسفند سرخورده نشود ، چوپان خوب هماره باید به نوع آرایش پشم گوسفندان نظارت داشته باشد و هرگز پشم گوسفندان را طوری اصلاح نکند که چسبان به نظر آید !
از وظایف دیگر چوبان خوب این است که همیشه گله را چیزی میان سیری و گرسنگی رها کند تا گله رم نکند و تمام طویله را بر سر صاحبش خراب نکند ، اصولا چوپانی موفق تر است که گرسنگی را بیشتر کند و برای ایجاد فربگیه موضعی وام بلا عوض دهد !
یک چوپان خوب همیشه چوب دستی دارد تا مثل سپاهی ! در برار دشمن جهانخوار که همان گرگ باشد عمل کند اما از بد روزگار همیشه چوب دست به سر گوسفندان میخورد و این خود ثبات حضور چوپان را تضمین میکند .
در آخر چوپانی خوب است که بتواند گله را یک گله ی گوسفند نگه دارد !!!

پ ن : جدیدا گوسفندان آموختند که برای انتخاب چوپان رای بگیرند .
پ ن : خیلی سیاسیش نکنید بیشتر آموزش دام داری بود !
پ ن : اگر چوب دست چوپونه خورد تو سرم حلالم کنید .
پ ن : اسم تیتر تقلیدی از فیلمی به همین نام به کارگردانی رابرت دونیروست .

بازگشت … !

ژوئن 1, 2009

وقتی نیمه های  شب تو کتاب خونه دنبال کتابی میگردی و خیلی اتفاقی چشمت به کتاب باریک و نازکی میخوره که یه زمانی مثلا نوجوانیات خوندیش  ، اونجاست که خاطراتت رو سرت آوار میشه  و همه این سالها رو به یاد میاری ، سالهایی که دیگه نداریشون سالهایی که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشن  اونوقت دوست داری که کتاب رو یه بار دیگه ورق بزنی اما خب چشمات دیگه خسته ست .

راستی اون رود خاطرات کشون کشون آوردتم و حتی یادم انداخت یه زمانی یه وبلاگی هم داشتم . پس از من میشنوید برید سراغ کتابخونتون بلکم یه کتاب ” داستان های موتان از مشاهیر ادبی جهان پیدا ” کردید  تا شاید مثل من همه اون سالهایی رو که دیگه ندارید براتون زنده باز بینی کنه .

پ ن: فکر کنم برگشتم ، بعد از یک خواب طــــــــولانی .

پ ن1:فکر کنم نوشتن هم یادم رفته باشه .

نو شدن

نوامبر 8, 2008

هم آواز ها آواز سر دادند که بهاران آمد  …. فصل را نگاه کردم …. پاییز بود اما هماواز ها باز هم آوا سر میدادند ….. به فریاد گفتم این بهار نا بهنگام را چه حاصل که این گونه آوازش میکند ….. گفتند بهار چیزی جز نو شدن نیست .

هماره اندیشه ام این بود که تازه کنم و تازه شوم روزها را هر چه سریع تر پشت سر گذارم و به نهایت تازه گی برسم غافل از آنکه زمان های تازه را از دست دادم و تازه شدن را نیاموختم .

زمان همیشه به تندی میگذرد و زنگارش بر چهره ما باقی میماند این روزها زمان را سوار نیستم هرچند زنگارش هنوز بر من میبارد .

تازه شدنی سخت را در خود حس میکنم  / تازه شدنی شاید گذرا / اما من میخواهم استفاده اش کنم حتی اگر گذرا باشد .

زیر نوشتم : باقیه این غزل را ای مطرب ظریف زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست .

زیر نوشتم : کوتاه نوشت ها از خودم / از این به بعد شاید همین طور بنویسم .

اول از هرچیز باید بگویم که خوشبختانه یا متاسفانه هنوز زنده ام و اینروز ها بیشتر وقتم را سرف فرند فید میکنم و یکی از دلایل عقب افتادن به روز شدن همین بود البته دلایل دیگری هم دارد مثل بحران خلاقیت یا کم بود موضوع برای پست ولی کماکان با شما خواهم بود و و نوشتن را ادامه خواهم داد و اتفاقا در این روزهایی که نبودم موضوعات زیادی برای پست نوشتن یافت کردم پس با شما خواهم ماند .

امروز سخنم از گور است و گورستان البته باید بگویم اصلا انسان مرده پرستی نیستم و از زیارت اهل گور بیزار و همینطور از مقبره سازی هم متنفر اما گورستانی که من از آن سخن میگویم بسیار متفاوت است. گورستانی که کودکان در کنارش بازی میکنند و مردمان برای رفع خستگی به آنجا میایند و تفرج پیشه میکنند . گورستانی که بسیار پر شور و زنده بود و عجیب نیز هم چراکه در آن وقت شب که ما به آنجا بودیم اصلا ترسناک نبود و همه ی مردمان به راحتی کنار گورستان شب را صبح میکردند درون چادر هایشان . نام گورستان را نمیدانم ولی بی شک تمام کسانی که به اهل قلم آشنایند یک بار به آنجا رفته اند گورستانی که درش استخوان های مردان فرهنگ نشینی چون شاملو و احمد محمود و گلشیری و غیره دفن شده تا شاید یادگاری باشد برای ما که به بهانه ی حضور استخوان های شان به یادشان نیز بیفتیم . اما داستان ما اینجا تامل پذیر تر میشود . زمانی که میبینیم سنگ مزار شاملو بعد از بار چهارم شکستن عوض شده و امروز همان سنگ تقدیمه گورستان رویش است و فاجعه زمانی اتفاق افتاد که به گور گلشیری رسیدیم نمیدانم خودش بود یا نه ولی دوستی میگفت خودش بود دلیل ندانستنم ساده بود سنگ را طوری نابود کرده بودند که نامی بر رویش باقی نبود و نشانی نداشت تا بیابیمش و احتمالا به اسید و سنگ به جانش افتاده بودند . برای لحظه ای به یاد زنده بودنش افتادم زمانی که خانه های اجاره ای را یکی بعد از دیگری پشت سر میگذاشت و روز به روز بی نوا تر میشد زمانی که همسایگانش با نام فامیل همسرش صدایش میکردن و گم بود در دل شهر بی در و پیکر . امروز کسانی به سنگ گورش رحم نمیکنند چرا که در راه هدفش بود و پایین نیامد و مرد و با اینکه در زنجیره ی کشتار های دولتی در لیست بود ولی به مرگ طبیعی مرد . مرگ طبیعی واژه ای غریبه است برای نوع مرگ نویسنده آنجا که قلم از دستش بنشیند مرده حال طبیعی بودنش چیست ندانم . به یاد دارم که گفته بودم مرده پرست نیستم پس زنده بودنش را خوشحالم چون جاری بود و هیچ سنگی و اسیدی یادش را در ذهن ما نمیساید همانطور که شاملو را بعد از چهارمین بار شکسته شدن سنگ مزارش دوست میدارم و کتابها و اشعار و ترجمه هایش هماره در کتاب فروشی ها پر فروش است و هیچ تهاجمی از یادش نمیکاهد . به راستی اینان دل به دریا افکن ناند که زندگیه سخت را به جان میخرند و پس از مرگ شکسته شدن سنگ روی گورشان اما نیک میدانم سالهایی خواهد آمد که آن گورستان با آن فضای نا متعارف جایگاه دوستاران فرهنگ خواهد شد و به مانند آن گورستان در پاریس که امروزه به محل تفریح هنرمندان بدل شده تبدیل میشود . گورستانی در کرج که هنرمندان واهل قلمانی در خود دفن دارد . بی شک شب عجیبی بود وگورستانی عجیب تر .

زیر نوشت : این دستان در شبی که از سفر باز میامید برای ما اتفاق افتاد و چه خوش بود لحظاتی که در تاریکی گورستان به دنبال گور شاملو بودیم لحظاتی که باید ترسناک میبود ولی نبود .

زیرنوشت : پست بعدی در مورد داستان سفرم به تبریز است البته شاید یکی از بخش های سفرم .

زیر نوشت :  یکی دیگر از دلایل کم نوشتنم هم کار زیاد این روز هاست چون معمولا اواخر تابستان مشغله ی کاری بنده بالا میرود .

زیرنوشت : از تمامیه دوستانی که اینروز ها در مسنجر و کامنت باکس و کلیه ی وسایل ارتباطی به گفتن به روز کن مرا تشویق میکردند ممنونم این پست که بسیار دوستش دارم تقدیمشان باد .

زیرنوشت : یک دوست قدیمی به ما دوباره پیوست . و من با اون خوام نوشت در وبلاگش بدین معنا که اینجا(http://kerm65.wordpress.com/) هم مینویسم .

زیرنوشت ها شاید اضافه شود .

 

معرفی یک خونیاگر

جولای 12, 2008

سهیل نفیسی خواننده و نوازنده آلبوم ری را

پنج شنبه به همراه دوستم  و دوستش به کنسرتی زیبا رفتیم و از این بابت که کنسرت بسیارر لذت بخش بود و همینطور خونیاگر کنسرت هنوز انچنان شناخته شده نیست برآن شدیم تا هم کمی اندر باب کنسرت توضیح دهیم هم چندتا از آهنگهای آن دوست عزیز را ( سهیل نفیسی ) خواننده را برای شما آپلود کنیم .

از کنسرت که هیچ نگویم بهتر است ولی مهم این بود که در منزل سابق محمدرضا شاه بر پا بود و سهیل عزیز هم طرفدارانی صمیمی داشت . اندر باب موسیقی هم باید بگم که بسیار زیباست من که خیلی می پسندم هم آهنگ زیبایی دارد و هم شعر های زیبایی انتخاب میکند . به هر حال برای شنیدن آهنگ این خونیاگر عزیز به اینجا مراجعه کنید ( یک آهنگ از آلبوم ری را ) . کپی رایت هم بیخیال چون خودش گفت من از ری را فاصله گرفتم .

و اما در باب خود سهیل نفیسی هم باید بگم که آدم خوبیه من که خیلی ازش خوشم اومد هم رک روراست بود و هم خاکی . در مورد موسیقیش هم به صورت حرفه ای که بلد نیستم توضیح بدم ولی دل نشینه چون کاملا گرم و کاملا احساسی ساخته و نواخته شده . در کنسرت هم همه کاره خودش بود یعنی هم مینواخت هم میخوند . در آلبومش هم همینطوره .

پی نوشت : یه دوستی تاره به وردپرس اومده من که بهش خوشامد گفتم شما هم اگر خواستید بفرمایید . در ضمن اون دوست از اون آدماییه که از حجم معلومات و اندیشه فراوان به مشنگ گویی روی میاورند یا یه همچین چیزی .

پی نوشت 1 : پست بعدی پستی کاملا جدی خواهد بود و در مورد زنان است .

پی نوشت 2 : یه مدتی حالم سر جاش نبود از کلیه دوستانی که در این زمان من رو یاری کردن و جویای احوالم بودنو ومرا دلداری دادند ممنونم امیدوارم بتونم جبران کنم .

پی نوشت 3 : اگر از آهنگ نفیسی خوشتون اومد بفرمایید یه چندتا دیگه هست اپلود کنم براتون .(شوخی کردم برید بخرید بابا )

اوجها و فرودهایم

جولای 2, 2008

 

 

اولش بگم این یه نوشته ی شخصیه و ممکنه هیچ ارزشی مادی و معنوی نداشته باشه.

قبلا یعنی اون روزایی که هنوز نا امیدی در درونم خوب خونه نکرده بود . اون روزایی که هنوز با تنهای خیلی دوست بودم هنوزم تو رگام خون و امید با هم جریان داشتن و میتونستم با هر غمی تو زندگی دستو پنجه نرم کنم . اینقدر خودم رو قوی میدیدم که با مرگ عزیزترین کسانم هم کنار بیام . روزای خوبی بود روزای اوج غرورم بود وقتی اینقدر اعتماد به نفس داشتم که تونسته بودم تو یه سالن با دویست نفر آدم سخنرانی کنم . تو کارم هم موفق بودم . میتونستم با آدما ارتباط درست برقرار کنم اونا رو تاحت تاثیر قرار بدم تا جایی که برای صحبت کردن باهام تو خیابون دنبالم راه بیان و در مورد کار باهام مشورت کنن . معنی واقعی موفقیت بودم . دوستان خوبی هم داشتم دوستانی با معرفت دوستانی با شخصیت .

ولی بعد تر ها متوجه شدم دوستان کم کم ازم فاصله گرفتن . دیگه ذهنیتهامون یکی نبود شاید از اولشم یکی نبود . ولشون کن گور پدرشون ، ولی باز دستبردار نبودن یکیشون که خیلی راحت بهم خیانت کرد و حاصل چندین سال رفاقت رو آتیش زد . بگذیرم ولی دیگه مثل اون روزها نبودم . کارم زیاد شده بود بعضی وقتا هم سر سری ازشون رد میشدم ولی چون دیگه کیفیت سابق رو نداشت کسی زیاد بهشون اهمیت نمیداد . برای همین هم دیگه سعی نمیکنم با آدما ارتباط برقرار کنم و سعی نمی کنم تاحت تاثیرشون قرار بدم . اصلا فکر کنم دیگه یادم رفته باشه چه طور اون کارو میکردم . دیگه تو جمع زیاد ظاهر تمیشدم اصلا خوشم نیومد مثلا برم اون وسط وایسم حرف بزنم که چی . آدمایی که گوش می کردن میخواستن با نگاهشون آدمو بخورن . بگذریم ولش کنید . الان دارم به این فکر میکنم که اگه یکی از نزدیکانم بمیره …… وای من سر به بیابون میذارم یادم میاد قبلا این طور نبودم . مثل اینکه تو رگام جای خون نا امیدی جریان داره ، تنهاییم هم باعث میشه نتونم باهاش مقابله کنم .

غرورم خرد شده . امیدم هم داره کم کم تموم میشه مثل سربازی که مهماتش داره ته میکشه و دشمن هم در حال پیشرویه . امیدم نا امید تر میشه وقتی میبینم دشمن قوی تر از اونیه که بخوام باهاش مقابله کنم . ولی بازم امید ته دلم مثل یه دونه ی کبریت کوچیک روشنه فقط برای اینکه میبینم دشمن از نا امیدیه منه که پیروز میشه پس نگهش میدارم که مثل آخرین تیر رها کنم سمتش . مثل تیر ارش ….. ولی فکرشو که میکنم میبینم هر روز در برابر زندگی ضعیف تر میشم .

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت : این میتونه زندگیه واقعیه من باشه .

پی نوشته 1 : این روزها حالم متعادل نیست بعضی وقتا خوبم بعضی وقتا بدم .

پی نوشت 2 : یه سوال : چون ذهنم رو مشغول کرده ، اگه بخوای از یکی تشکر کنی که ممکنه باعث شده باشه به زندگی برگردی تازه خودشم معتقد باشه که کاری برات نکرده چه باید بکنی ؟ ( با در نظر گرفتن اینکه هنوز نمیدونی زنه یا مرده ) .

پی نوشت 3 : میترسیدم شخصی بنویسم نمیدونم چرا شاید دیگه شخصی ننوشتم بازم نمیدونم چرا .

دیگه کسی ادعای مینمال نکنه

قابل توجه تمام مینیمال نویسان در سرتاسر بلاگستان .

پیکاسو با سه حرکتهر وقت تونستین با سه حرکت بزرگترین واقعه بشری رو به تصویر بکشین بیان ادعا کنید :!:

دیروز از طرف برادرم کاوه در لابدان به یک بازی دعوت شدم که خوب از روی ادب باید لبیک گفت و انجام داد .

واما بازی اینست ده چیزی که دوست دارم و ده چیز که دوست ندارم خوب به ترتیب شروع خواهم کرد .

به قول شیخ دوستترشان دارم :

1- دیدن فیلم سینمایی ( اونم با کیفیت در سینما ی خانوادگی و بدون سانسور )

2-لذت غذا خوردن ( غذاهای خوشمزه البته ) من یه کم شکم پرستم .

3 -اینترنت ( که تقریبا معتادش هستم ) این یه اعتراف بود . 

4 – موسیقی ( از هر نوع سنتی و مدرن فقط یونیک باشه ) .

5 – عکاسی پورتره ( اونم وقتی سوژه زن باشه بیشتر ) چون زنها فتوژن ترند .

6 – پیاده روی در شب در حاشیه میدان هفت حوض .( آدرس ما لو نره بریزن بکشنم )

7 -تاریخ و کتاب تاریخی خواندن و ادبیات داستان کوناه و… ( از سرگذشت لذت میبرم و همچنین شعرهای پر محتوا نو و کهن فرقی نداره + از غلط املایی )

8 -بحث و تبادل نظر در مورد هرچیز از جمله روابط ( یه چیزی تو همون مایه های کل کل که کاوه گفت ولی از نوع محترمانه)

9 -دوستانم ( و همکارانم و خانواده البته چه در دنیای مجازی و چه در دنیای واقعی )

10-بازی کردن از هرنوعی با کامپیوتر بی کامپیوتر (البته نشتسه بهتره و فکری هم باشه دیگه ردیفتر از اون )

+آقا نمیشه یکی دیگه هم بگم  خواهش میکنم  -خوب چون تویی بگو .

1/10-رانندگی کردن ( البته با ماشین های مدل بالا مثلا نیو کمری ) .

حالا چیزهایی که ازشون خوشم نمیاد .

1- رفیق تو زرد ( رفیقی که بگه تا آخرش هستم یه هو ببینی زیرتو خالی کرده )

2- انسانهای تازه به دوران رسیده ( کسانی که به سبب درس خواندن و یا پولدار بودن به فخر فروشی مشغولند )

3- وبلاگ های عشقلنه ( بدون شرح )

4- مذهب و مذهبیون افراطی ( این خیلی مهم بود باید میرف اول )

5- نصیحت کردن و نصیحت شدن ( البته اگر از زبان سعدی باشه نه )

6- وسط غذا بلند شدن ( مثلا مهمون بیاد یا قرار باشه ساندویج رو با کسی نصف کنی )

7- مستقیم فحش دادن ( بد دهنی و فحش بی خود دادن ) البته یهو یکی کنترل از دستش خارج بشه عیب نداره .

8- دروغ و دروغ گویان (کسانی که نه دانسته حرف میزنن )

9- تلوزیون ایران ( تمام شبکه های ایران و مجریان و خدمه بجز جواد یحیوی البته )

10-کار کردن در هوای گرم و سرد اونم اگر کار یدی باشه که دیگه هیچی ( البته از هر نوع کار کردن بدم میاد غیر از کار با کامپیوتر )

10/1- و …….

البته خیلی بیشتر از اینا بود که خوب ما تاپ تنش رو گفتیم هم درمورد خوبها هم درمورد بدها .

پی نوشت : تا به حال بازی نکرده بودیم چه حال میده باتشکر از کاوه برای این دعوت

پی نوشت 1 : کاوه همه رو دعوت کرد چیزی برا ما نمود ولی فکر کنم کدین ( شایگان ) رو یادش رفت که خوب ما میگیم به (نفع ما) راستی بچه های غیر وردپرسی هم بازین یا نه . (البته منتظر دعوت من نمونید بازی مثل ختمه هرکی بیاد خوشحال میشیم )

پی نوشت 2 : رضا عظیمی رو هم از سر لج بازی دعوت میکنیم میخاد بیاد میخاد نیاد به خوش مربوطه  .

 

 

 

این رو تو کاغذهای قدیمیم پیدا کردم فکر کنم خودم نوشتمش ( در حالت از خود بی خودی شاید ) البته خیلی وقت پیش شبیه شعر ولی شعر فکر نکنم باشه خیلی دوست دارم نظر شاعرین رو در این مورد بدونم  آخه خودم تا حالا شاعر نبودم شاید یه هو شاعرم شدیم .

 

                                                                         واما شبه شعر

                        نا کجا آبادی از جنس وطن

دیدمش ، گفتمش : فلانی کجایی

گفت : پشت کوهها در زیر آسمان ، جایی

گفتمش ، نگفتمت خانه ات کجاست گفتمت کجایی

گفت : اندر دیار غریب به درون هیچستان فضایی

گفتمش همه عمر در غریبستانیم و هیچستان در بند دیار و خانه نییم  ، کجایی

گفت از روی سرخم از درون زرد به برون می برند رشکم به درون اما خون به جگر ، دوستان اما ….

سخنش را خورد اندیشه ام راه نبرد به جایی

گفتمش حالت خرابتر از من سر خوش گونه ست ، ما که آه هی نداریم به ناله سودایی

ولی خواهم دانست کجایی

آنروز که همچون تویی به مقابل برایم در درون خویش

به جدال با بی جایی .

نا کجا آبادی از جنس وطن

بی سرو پایی با نام هم وطن .

 

 

 

پی نوشت : خواهشا مسخره نکنید من که گفتم شاعر نیستم تازه این قدیمی بود اگه مسخره کنید دیگه شعر ( شبه شعر ) نمینویسم .

پی نوشت 1: نظرات سازنده ی علی را خواستاریم تا ببینیم استعداد داریم یا نه البته این قدیمیه اگه استقبال بشه باید دنبال شعر هم برم .

پی نوشت 2 : گفته بودم زود به زود مینویسم  :) .

پی نوشت 3 : نمیدونم چرا اینقدر حالم خوبه خیلی سر خوش شدم جدیدا شاید آخره افسردگی یه پله تا دیوانه گی ( تا اینطورم استفاده کنید هرچی بگید نه نمیگم )