آگراند

سالها پیش خانه ی پدری پر بود از صداهای کودکانه و سایه ی بلند و آرام که از تابشِ نورِ طلایی خورشید به درختانِ صبور و پیرِ حیاط  زاده میشد . همان سالها کودکیِ من شکل گرفت با رنگ و بو و مزه آشنا شدم . همه آن سالها بوی خانه ی ما وقت های حضورِ پدر بوی بلیچ بود و هیپو ؛ تمام وقت هایی که پدر به خانه می آمد نوازشمان میکرد با ما غذا میخورد و میخوابید بوی نابِ این ماده ی اعجاب انگیز در خانمان بود . وقتهایی که با پدر سرِ کارش میرفتم این بود و این مزه ی گس پیشتر میشد ، حتی لحظه های جادو کردن پدر:
– نیگا کن الان تا صد بشمار میبینی آقاهه ظاهر میشه تو صفحه ی سفید !
– یک ..دو..سه ..چهار……صد! وای بابا این کیه این وسط ظاهر شده چطوری اینطوری میشه چطوری اینکارو کردی ؟ بابا بابا بابا….
– سکوت ؛ لبخند !

زمانی بزرگتر شدم تمام جادو های پدر را از دستش خواندم برایم از جادو گری رسید به  شغل ! اما حالا دیگر نه هیپو هست نه بیلیچ نه هیدورکینون هست نه آگراند و با این حساب جادویی هم در کار نیست .
عکاسی این روزها دیگر جادو نیست دیگر جذاب نیست حتی برای کسی که کودکی اش بوی بیلیچ و هیپو میدهد. حتی برای پدر هم دلچسب نیست ، ابزارهایش دور افتادند نه دارویی نه ظهروی نه تاریکخانه ای و دیگر آن روحِ هنرش درش  نهفته نیست به همین سبب اینروزها پیشه ی هردوی ما تنها پیشه و حرفه ی ما عکاسی ست نه هنر و ذوق و علاقمان !

پ ن : به بهانه ی تولدم یادِ دورانِ کودکی کردم و خاطرات خوبش که دیگر نیست….

چیزی شبیه خدا !

ژانویه 21, 2010

شبیه خداست !

شبیه خداست !

آرام آرام عادت میکنی به مسکن خوردن ، آرام درد را میکشی غافل از این که بدانی هشدار است ، آرام از درد دوری میکنی بی اینکه به دنبال راه حل باشی و مسکن پشت مسکن ، دوز مسکن را بالاتر میبری دویست ، پانصد ، همینطور دوزش را زیاد میکنی حتی واخدش را تغییر میدهی که صفرهایش کم شود یک میشود همان هزار بی سه صفر اولش و میدانی شاید روزی فرا رسد که این دوز ها از این قرص جواب ندهد از معمولی به اکسترایش پناه میبری . شاید روزی رسیدی به سر چشمه ی همه این قرصها که با هزار پودر و کم دوز کردنش درست میشود ، آری میرسی به اصلش بنیانش چیزی که از آن ساخته میشود . گردی جادویی که چنان از زمین و زمان و مکان بیرونت میاورد چیزی که آرامت میکند ، چیزی که رهایی بخش است ! اما درد هنوز هست و تو تنها نمیشنویشان انگار در زندگی مرده ای بی درد بی صدا . چنان دلت را گرمش میکنی که فراموش میکنی درد تنها خود درد نیست هشداری برای هشیاریت ، اما تو از سر چشمه آن همه تسکین دهنده ها سیر آب میشوی و آرامی و دلگرم عــیـــن ِ خود ِ خدا !

کلاه شاپو !

ژانویه 19, 2010

کلاه شاپو

کلاه شاپو

روزهاست که در پی ِ خرید یک شاپو در به در کوچه و پس کوچه های لاله زار و منوچهری و پلاسکو را میگردم ، و همه ی فروشنده های کلاه با نگاهی متهجب میگویند نداریم و ادامه میدهند کلاه های اینگیلیسی فرانسوی و ایتالیی هست این روزها این ها مد است ، کلاه شاپو برای قدیمی هاست . فارغ از این ، مادر اکیدا فرمونده اند که اگر کلاه شاپو را سر کنم دیگر پا به خانه نگذارم ، پدر نیز با لحنی محترم که مواظب است نکند غرورم بشکند میگوید، شاپو برای بازیگران دهه ی چهل ایران است از زخم زبان برادر و زن ِ برادر و مردم کوچه و بازار هم که بگذریم . خلاصه اینکه شاپو خریدن و نخریدن ما و سر کردن و نکردن ما همه باعث شده تا بیشتر به این پی ببرم که تاریخ مصرفمان تمام شده ! شاید دهه ام گذشته چون شاپوی من نه مارک دارد نه حتی رنگ سبز نه نشانی از مذهب دارد نه چپ است نه راست ، تنها نشان همین انقضا ست .

پ ن : اگر جایی را سراغ داشتید که شاپو داشت خبرم کنید !
پ ن : شاپو حتی ویکی پدیا هم ندارد !!! واقعا مظلوم واقع شده این کلاه.

سالها خیال میکردیم مسیح ، همانی که درد کشید تا ملتی را از گناه بیم دهد و مردمی را از خدا آگاه کند همانی که به صلیب رفت ،  پیش چشمان مادرش جان داد و کنار معشوقی که هرگز به وصال او نرسید ( کسی چه میداند غیر از این را هم گفته اند ! ) فریاد مرگ سر داد ، همان مسیحی که میگویند مقدس بود همانی که مسیحیان میگویند پسر خدا مسلمانان میگویند بنده و نبی خدا و یهودی ها از بس که آزارش دادند هیچ ندارد بگویند جز این که او درد کشید تا ملتش آسوده باشند ! مسیح همانی که میگوییم مقدس بود و پاره پاره شد مقدس بود و نعره درد زد مقدس بود و فریاد کشید و هیچ نشد جز آنکه کلاغان بالای صلیب از گوشتش خوراک خوبی چشیدند و خونش از پایه صلیب به خاک رفت  و رنگ پریده شد . هیچ نکشید جز درد آن روزگار آن درد را مقدس نامیدند و دردش باعث رستگاری اش شد ( چنینمان گفتند )
و ما ، من و تو و آنانی که مشناسیمشان درد میکشیم هر روز هر شب هر ثانیه به تکرار و نعره میزنیم هر نفس از سوز درد اما هنوز هیچکس مقدسمان ننامیده مارا ! هنوز برمان نماز نمیگذرند و هنوز نمیگویند این درد تا به کجا ادامه میکند ! روزی که به آستانه ی خاک آمدیم هرگز به چشم پسری مقدس ، فرزند خدا ، نبی ، یا اوصافی به این شکل نخواندنمان . خاک سرد را هر روز با پوزمان لمس میکنیم و هر شب بر صلیب میخوابیم اما هنوز مقدس نشده ایم ، شاید خون ما رنگین نباشد ، شاید سهمیه تقدس به سالهای اول هجرت تمام شده !

اما !؛ شاید روزی مسیح زمان خود شدیم روزی که از خونمان ( نه ما آنهایی که در این گیر ودار کشته شدند ) یاد میکنن و میگویند در رگ های آزادی روان شد اما آن روز دیگر مسیح بر صلیب ، تنها منگوله اویزانی از آینه ی ماشین هاست و یا در کلیسا ها ابزاری برای سوءاستفاده از پسربچگان توسط پدر مـــقدس ! که این روزها هم کمی از این نیست …

پ ن : کمی از مصائب مسیح به روایت احد شاملو اینجا .
پ ن : اولین پست بعد از انتخابات و کاملا بی ربط به خودت انتخابات ، اما اتفاقات اخیر کشتن است و خون و درد و زجر و هیچ ربطی به انتخابات ندارد !

چوپان خوب !

ژوئن 8, 2009

اصولا چوپان خوب چوپانیست که گله رو خوب بچراند یعنی از لحاظ اقتصادی و سطح اجتماعی و خوراک به گله برسد . چوپانی که دروغگو نباشد تا اگر گرگی به گله زد باورش کنند ! چوپانی که به مصلحت به گله دروغ بگوید و تا قتلگاه گله را آرام و بی سر رو صدا هدایت کند !
یکی از الزامات چوپانی این است که چوپان دموکراسی ظاهری به گله بخشد ، یعنی گوسفندان را آزادی در چهارچوب بخشد که گوسفند سرخورده نشود ، چوپان خوب هماره باید به نوع آرایش پشم گوسفندان نظارت داشته باشد و هرگز پشم گوسفندان را طوری اصلاح نکند که چسبان به نظر آید !
از وظایف دیگر چوبان خوب این است که همیشه گله را چیزی میان سیری و گرسنگی رها کند تا گله رم نکند و تمام طویله را بر سر صاحبش خراب نکند ، اصولا چوپانی موفق تر است که گرسنگی را بیشتر کند و برای ایجاد فربگیه موضعی وام بلا عوض دهد !
یک چوپان خوب همیشه چوب دستی دارد تا مثل سپاهی ! در برار دشمن جهانخوار که همان گرگ باشد عمل کند اما از بد روزگار همیشه چوب دست به سر گوسفندان میخورد و این خود ثبات حضور چوپان را تضمین میکند .
در آخر چوپانی خوب است که بتواند گله را یک گله ی گوسفند نگه دارد !!!

پ ن : جدیدا گوسفندان آموختند که برای انتخاب چوپان رای بگیرند .
پ ن : خیلی سیاسیش نکنید بیشتر آموزش دام داری بود !
پ ن : اگر چوب دست چوپونه خورد تو سرم حلالم کنید .
پ ن : اسم تیتر تقلیدی از فیلمی به همین نام به کارگردانی رابرت دونیروست .

بازگشت … !

ژوئن 1, 2009

وقتی نیمه های  شب تو کتاب خونه دنبال کتابی میگردی و خیلی اتفاقی چشمت به کتاب باریک و نازکی میخوره که یه زمانی مثلا نوجوانیات خوندیش  ، اونجاست که خاطراتت رو سرت آوار میشه  و همه این سالها رو به یاد میاری ، سالهایی که دیگه نداریشون سالهایی که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشن  اونوقت دوست داری که کتاب رو یه بار دیگه ورق بزنی اما خب چشمات دیگه خسته ست .

راستی اون رود خاطرات کشون کشون آوردتم و حتی یادم انداخت یه زمانی یه وبلاگی هم داشتم . پس از من میشنوید برید سراغ کتابخونتون بلکم یه کتاب » داستان های موتان از مشاهیر ادبی جهان پیدا » کردید  تا شاید مثل من همه اون سالهایی رو که دیگه ندارید براتون زنده باز بینی کنه .

پ ن: فکر کنم برگشتم ، بعد از یک خواب طــــــــولانی .

پ ن1:فکر کنم نوشتن هم یادم رفته باشه .

نو شدن

نوامبر 8, 2008

هم آواز ها آواز سر دادند که بهاران آمد  …. فصل را نگاه کردم …. پاییز بود اما هماواز ها باز هم آوا سر میدادند ….. به فریاد گفتم این بهار نا بهنگام را چه حاصل که این گونه آوازش میکند ….. گفتند بهار چیزی جز نو شدن نیست .

هماره اندیشه ام این بود که تازه کنم و تازه شوم روزها را هر چه سریع تر پشت سر گذارم و به نهایت تازه گی برسم غافل از آنکه زمان های تازه را از دست دادم و تازه شدن را نیاموختم .

زمان همیشه به تندی میگذرد و زنگارش بر چهره ما باقی میماند این روزها زمان را سوار نیستم هرچند زنگارش هنوز بر من میبارد .

تازه شدنی سخت را در خود حس میکنم  / تازه شدنی شاید گذرا / اما من میخواهم استفاده اش کنم حتی اگر گذرا باشد .

زیر نوشتم : باقیه این غزل را ای مطرب ظریف زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست .

زیر نوشتم : کوتاه نوشت ها از خودم / از این به بعد شاید همین طور بنویسم .