بازگشت … !
ژوئن 1, 2009
وقتی نیمه های شب تو کتاب خونه دنبال کتابی میگردی و خیلی اتفاقی چشمت به کتاب باریک و نازکی میخوره که یه زمانی مثلا نوجوانیات خوندیش ، اونجاست که خاطراتت رو سرت آوار میشه و همه این سالها رو به یاد میاری ، سالهایی که دیگه نداریشون سالهایی که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشن اونوقت دوست داری که کتاب رو یه بار دیگه ورق بزنی اما خب چشمات دیگه خسته ست .
راستی اون رود خاطرات کشون کشون آوردتم و حتی یادم انداخت یه زمانی یه وبلاگی هم داشتم . پس از من میشنوید برید سراغ کتابخونتون بلکم یه کتاب ” داستان های موتان از مشاهیر ادبی جهان پیدا ” کردید تا شاید مثل من همه اون سالهایی رو که دیگه ندارید براتون زنده باز بینی کنه .
پ ن: فکر کنم برگشتم ، بعد از یک خواب طــــــــولانی .
پ ن1:فکر کنم نوشتن هم یادم رفته باشه .
ژوئن 1, 2009 at 10:56 ب.ظ
بسیار خرسند شدم از بازگشتت!
امید دارم که هر پست بهتر از پست قبل بنویسی!
امید دارم این بازگشت همیشگی باشه.
ژوئن 1, 2009 at 10:58 ب.ظ
ممنونم ممنونم دوست خوب خودم ، امیدوارم خودمم هم که این بازگشت جاودانه باشه هه هه
ژوئن 3, 2009 at 5:15 ب.ظ
از اون كتاهب براي زدن يك ضربهي محكم و تكان دهنده به خودت استفاده كن مستر مسعودخان!
ضمنش سلام
ژوئن 3, 2009 at 5:42 ب.ظ
یعنی ناراحتی از دستم ؟!
سلامو علیکم علی جان
ژوئن 7, 2009 at 11:35 ب.ظ
رو ايهام “ضربه” بيشتر حساب كن!
نه خيالي نيست! اصلن اين جور موضوعات مطرح نيست!
بعدشم كي باشيم ما؟!
ژوئن 6, 2009 at 1:31 ب.ظ
سلام
مگه قبلا نوشتن بلد بودی که حالا یادت رفته باشه؟!
این “بازگشت”مثل اون”نو شدن”نباشه بری 6 ماه دیگه بیای دوباره بنویسی.
(اومدم یه سری بزنم هر چند فکر نمیکردم چیزی نوشته باشی،خیلی خوشحال شدم)
فعلا خداحافظ
ژوئن 8, 2009 at 2:12 ب.ظ
ای بابا ای بابا ! حالا تو این گیر و دار انتخاباتی شما هم به ما تیکه بنداز !
تکذیب میکنم اقا تکذیب میکنم !
ژوئن 9, 2009 at 5:18 ب.ظ
خوش اومدی:)
ژوئن 21, 2009 at 6:58 ب.ظ
ممنووووووونم
ژوئن 9, 2009 at 5:18 ب.ظ
منم خوبم ممنون
شما چطورین؟
ژوئن 21, 2009 at 6:59 ب.ظ
اـــــــــــی ما هم بد نیستیم ، میگذره !
ژوئن 19, 2009 at 4:03 ب.ظ
ولکام بک دود
سپتامبر 5, 2009 at 11:50 ق.ظ
زندباد ایران
موفق باشی
ژوئن 8, 2009 at 2:34 ب.ظ
علی
…. !