نو شدن
نوامبر 8, 2008
هم آواز ها آواز سر دادند که بهاران آمد …. فصل را نگاه کردم …. پاییز بود اما هماواز ها باز هم آوا سر میدادند ….. به فریاد گفتم این بهار نا بهنگام را چه حاصل که این گونه آوازش میکند ….. گفتند بهار چیزی جز نو شدن نیست .
هماره اندیشه ام این بود که تازه کنم و تازه شوم روزها را هر چه سریع تر پشت سر گذارم و به نهایت تازه گی برسم غافل از آنکه زمان های تازه را از دست دادم و تازه شدن را نیاموختم .
زمان همیشه به تندی میگذرد و زنگارش بر چهره ما باقی میماند این روزها زمان را سوار نیستم هرچند زنگارش هنوز بر من میبارد .
تازه شدنی سخت را در خود حس میکنم / تازه شدنی شاید گذرا / اما من میخواهم استفاده اش کنم حتی اگر گذرا باشد .
زیر نوشتم : باقیه این غزل را ای مطرب ظریف زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست .
زیر نوشتم : کوتاه نوشت ها از خودم / از این به بعد شاید همین طور بنویسم .
نوامبر 8, 2008 at 6:17 ب.ظ
روزها آنچنان بی مروت یکدیگر را در مینوردند و از روی
پیکره ی بیجان هم میگذرند تو گویی هیچ گاه امروز و دیروز
و فردا سه برادر از یک مادر نبوده اند و من بی توجه به
بی مهریشان جام به دست ، چرخ زنان بر دایره ی هستی میرقصم.
قربانت .
پاپک.
نوامبر 8, 2008 at 6:38 ب.ظ
هین سخن تازه بگو!
لذت بردم دوست عزیز. به امید نو شدن و خروج از انجماد.
شادکام باشی
نوامبر 9, 2008 at 8:41 ق.ظ
ببخشید شما ؟!
نوامبر 11, 2008 at 2:09 ب.ظ
زیر نوشت بعدی:
گل سرخو سفیده ارغوانی، فراموشم مکن تا میتوانی
نوامبر 11, 2008 at 11:21 ب.ظ
دگر…انديش؟
دگرانديش؟
نوامبر 12, 2008 at 2:21 ب.ظ
سلام
زيبا بود
از اين به بعد ميخواي بنويسي يعني؟!
D:
نوامبر 14, 2008 at 8:34 ب.ظ
مث یا مس مسئله ای نیست … روزهای دگر در پیش ست .
نوامبر 17, 2008 at 6:23 ب.ظ
بابا شاعر ! یه سر بزن میخواییمت !
نوامبر 18, 2008 at 1:47 ق.ظ
بَه داش مسعود خودمون
نوامبر 18, 2008 at 2:44 ب.ظ
تازگی خوش است/ اگرچند زود گذر و ناپایدار/ اما به هر تقدیر تصویری درخشان را در خاطر آدم خاطره می کند که مغتنم است و …
من اما گویی همچنان میان زنگار ها دایره زنگی می زنم!
با سپاس فراوان
و آرزوی قاه قاه خنده
روز خوش
نقطه
نوامبر 18, 2008 at 7:39 ب.ظ
مس گرامی/
اگر تو همانی باشی که برای من ایمیل فرستاده باید بگویم/ متاسفانه ایمیلت در قسمت junk ایمیل های من آمده بود و تا آمدم بازش کنم پاک شد/ احتمالا بدبیاری اینجانب یگانه علت این حادثه ی ناگوار بوده!
خوب / شاد / آزاد
نقطه
نوامبر 26, 2008 at 5:53 ب.ظ
سلام رفيق
مهمترين چيز براي نوشتن، نوشتن است!
اين يك بزي كلامي نيست، واقعن اگه ميخواي خو بنويسي بايد شروع كني به نوشتن! حتي نوشتههاي بد!
اما در مورد اين نوشتار بايد بگم ساختار و مفهوم هر دو تحت تاثير شاملو بود! اين هميشه اتفاق ميافته! اثري كه ميخوني به نسبت قدرتش روي نوشتار خودت هم تاثير ميذاره! بهترين كار اينه كه مطالعات زياد روي آثار قوي داشته باشي تا مثل كس ديگهاي ننويسي!
يه خبري از خودت بده! چرا اون روز خوب نبودي؟ باران هم سراغت رو ميگرفت!
نوامبر 26, 2008 at 8:18 ب.ظ
موفق باشید
نوامبر 28, 2008 at 7:02 ب.ظ
kojayi rafigh?
نوامبر 29, 2008 at 6:39 ب.ظ
سکوتت ریشه های مرا می سوزاند!
فریاد کن!!!
مسعود…
نوامبر 30, 2008 at 8:04 ق.ظ
یک سال بعد …
دسامبر 2, 2008 at 12:35 ق.ظ
من آن رهگذر توضيحات كوتاهم
باشد كه خانه نشين قصههاي كوتاهت شوم..
دسامبر 6, 2008 at 12:24 ب.ظ
دوست عزيزم
شما رو در وبلاگم لينكيدم !!
برات آرزوي موفقيت دارم
دسامبر 6, 2008 at 12:49 ب.ظ
ممنون
دسامبر 6, 2008 at 5:56 ب.ظ
داشی اینطوری نو شدی؟
دسامبر 7, 2008 at 2:22 ق.ظ
معلوم هست کجایی؟ چرا جواب آف نمیدی؟ نگران شدم!
دسامبر 9, 2008 at 9:37 ب.ظ
مبارک باشه این نو شدن
دسامبر 9, 2008 at 9:45 ب.ظ
نو شدن مبارک
دسامبر 10, 2008 at 8:37 ب.ظ
کدوم گوری هستی عزیزم؟
دسامبر 15, 2008 at 7:16 ب.ظ
DESERTERرا سخن از زبان ما ميگويي!
كجايي مسعود؟
دسامبر 19, 2008 at 10:31 ب.ظ
آمدیم نبودید
دسامبر 23, 2008 at 1:29 ب.ظ
بالخره تونستم اینجا رو باز کنم …
سلام
دسامبر 23, 2008 at 3:23 ب.ظ
دسامبر 27, 2008 at 9:04 ب.ظ
بعد از یه غیبت طولانی آماده پذیرایی از دوستان هستم
ژانویه 31, 2009 at 9:32 ب.ظ
سلاااااااام
بسی مشعوف شدم که یکی از اهالی اونجا از من خبر گرفت
راستش به علت تغییر شغل تعطیل کردم، اخه اینترنت ندارم سر کار:)
شما خوبی؟ چه خبر از محلمون؟:)
آوریل 28, 2009 at 10:55 ب.ظ
بخوانید و به دیگران نیز توصیه کنید!! این وسط مسطا لذت هم ببرید!!
http://mentalretard.blogfa.com/post-21.aspx
ما ز یاران چشم یاری داشتیم… خیلی با معرفتی رفیق! علی که حالتو پرسید هیچی نداشتم بهش بگم!